خاطرات ساراکوچولوی من

ایستادن به کمک وسایل

فدات بشم مامان جون همش دوست داری دستتوبه وسایل بگیری و وایسی یاهم که همش به منو بابایی میچسبی که بغلت کنیم بابایی روهلاک میکنی الان که دارم اینومینویسم بابایی توروبرداشته وچون جای عمومسعودکارداشت توروهم برد تایکم جای ایداکوچولوباشی ایداهم خیلی نانازه دوستش دارم امیدوارم توهم وقتی بزرگ شدی بادخترعموت دوستای خوبی باشین فدااااااااااااااااااتشم
11 مرداد 1393

سومبن وچهارمین مرواریدهای دخترم

فدای نفسم بشم دختره قشنگم پریروز همش دستتوتوی دهنت میکردی وفشارمیدادی وقتی نگاه کردم دیدم لثه بالات دوتادندون کوچولونیش زده منوبابایی کلی خوشحال شدیم هرچندیکم اذیتی ولی اشکال نداره خدابه من دختره صبوری داده واسه این نعمتش حاضرم شبوروز سجده کنم تویک فرشته ای که خداواسه مافرستاده دوستت دارم
11 مرداد 1393

چهاددستوپاکردن نفس مامان

سلام دخترخوشگلم فدای اون راه رفتنت بشه مامانت چندروزپیش یکدفعه ازخواب که بیدارشدی شروع کردی به چهاردست وپاکردن اینقدقشنگ دستوپاتوبرمیداشتی که هرچی بگم کم گفتم اولین خسارتی هم که زدی ازاونجاکه عاشق میزال سد دی شدی زدی یک دکوری که قو بودوشکستی البته بعدا با بابایی چسبش زدیم اگرم میشکست فداس سرت عزیزه مامان.عاشششششششششششششششششششششقتم
4 مرداد 1393
1