خاطرات ساراکوچولوی من

عشق زندگیمون

مسافرت رفتن مامانی وخاله

این چندروزهمش خونه مامالنی بودیم واسه همین نتونستم تووبلاگت چیزی بذارم مامانی باخاله سمانه وبچه هاش رفتن مسافرت وتازه دیروزبعداز12روزسورپرایزمون کردن واومدناینقدخوشحال شده بودی که توصیفش سخته الانم روی پام نشستی وهمش میخوای صفحه کلیدکامپیوتروبگیری ونمیذاری بنویسم قربونت بشم مامان.یکسره اه اه میکنی دوستعت دارم  
16 تير 1393

سرماخوردگی شدیدوشروع اذیتها

سلام نفس مامان چندروزپیش همزمان باشروع امتحانات مامان چنان سرمایی خوردی که خیلی ترسیدم کوروشم سرماخورده بوددوتاتونوباعمه فاطمه بردیم دکتر تراب پرهیز واقعادکترمحشرییه بهت دوتاشربت دادکه عالی بودن همون روزباعمت اینارفتیم روستاو تویکسره تب میکردی ونمیذاشتی شبابخوابم میترسیدم تبت بیشتربشه باهمه زحمتهابعدازسه روزاذیت کردن حالت بهترشد الانم خیلی مواظبتم که سرمانخوری .دوستت دارم نفس مامان 
16 تير 1393
1