خاطرات ساراکوچولوی من

عشق زندگیمون

بدون عنوان

  روز دختر مبارک ...   برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم   برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم   یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها   هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا   دخترم روزت مبارک ...
6 شهريور 1393

بدون عنوان

بغض … گاهی دلت از زنانگی میگیرد میخواهی کودک باشی دختر بچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه میبرد وآسوده اشک میریزد زن که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی… ...
6 شهريور 1393

بدون عنوان

http://gh هر جای دنیا میخواهی باش…!!! من…!! احساسم را…!!! با همین دست نوشته ها…!!! به قلبت میرسانم…!!! ...
5 شهريور 1393

بدون عنوان

http://yg   شاید برای تو فراوان باشند … کسانی که اندازه ی من دوستت دارند … اما برای من … کم که نه هیچ! وجود ندارد کسی که اندازه ی (تو) … دوستش داشته باشم. ...
5 شهريور 1393

بدون عنوان

    ﻧﻤﯿﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧت ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼه ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭقتی ﮐه ﻧﮕﺎﻫم … ﻣﯿﮑﻨی ﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨت ﻧﮕﺎﻫت … ﻣﯿﻠﺮﺯﺩ ﮐه ﺣس ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎست … ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی که … تمام دنیاست …   ...
5 شهريور 1393

ایستادن به کمک وسایل

فدات بشم مامان جون همش دوست داری دستتوبه وسایل بگیری و وایسی یاهم که همش به منو بابایی میچسبی که بغلت کنیم بابایی روهلاک میکنی الان که دارم اینومینویسم بابایی توروبرداشته وچون جای عمومسعودکارداشت توروهم برد تایکم جای ایداکوچولوباشی ایداهم خیلی نانازه دوستش دارم امیدوارم توهم وقتی بزرگ شدی بادخترعموت دوستای خوبی باشین فدااااااااااااااااااتشم
11 مرداد 1393

سومبن وچهارمین مرواریدهای دخترم

فدای نفسم بشم دختره قشنگم پریروز همش دستتوتوی دهنت میکردی وفشارمیدادی وقتی نگاه کردم دیدم لثه بالات دوتادندون کوچولونیش زده منوبابایی کلی خوشحال شدیم هرچندیکم اذیتی ولی اشکال نداره خدابه من دختره صبوری داده واسه این نعمتش حاضرم شبوروز سجده کنم تویک فرشته ای که خداواسه مافرستاده دوستت دارم
11 مرداد 1393

چهاددستوپاکردن نفس مامان

سلام دخترخوشگلم فدای اون راه رفتنت بشه مامانت چندروزپیش یکدفعه ازخواب که بیدارشدی شروع کردی به چهاردست وپاکردن اینقدقشنگ دستوپاتوبرمیداشتی که هرچی بگم کم گفتم اولین خسارتی هم که زدی ازاونجاکه عاشق میزال سد دی شدی زدی یک دکوری که قو بودوشکستی البته بعدا با بابایی چسبش زدیم اگرم میشکست فداس سرت عزیزه مامان.عاشششششششششششششششششششششقتم
4 مرداد 1393

مسافرت رفتن مامانی وخاله

این چندروزهمش خونه مامالنی بودیم واسه همین نتونستم تووبلاگت چیزی بذارم مامانی باخاله سمانه وبچه هاش رفتن مسافرت وتازه دیروزبعداز12روزسورپرایزمون کردن واومدناینقدخوشحال شده بودی که توصیفش سخته الانم روی پام نشستی وهمش میخوای صفحه کلیدکامپیوتروبگیری ونمیذاری بنویسم قربونت بشم مامان.یکسره اه اه میکنی دوستعت دارم  
16 تير 1393